Saturday, February 10, 2007


خسته بودم
همه چي در هم بر هم شده
اعصابم خط خطي بود چون كار پايان نامه ام كماكان مثل يه كلافه سردرگمه
اين كاراي گرافيكي هم به كنار
موضوع ترم بالايي محترم هم چونان قوز اور قوز شده
تموم اينها نويد يه شب نوميد كننده رو مي داد
ولي دقيقه نود يه بنده خدايي به داد من رسيد و اينقدر از دستش
خنديدم كه الان ديگه نو پرابلم
مي دوني خيلي خوبه آدم چند زبون بلد باشه
منم دوست دارم
اما اول سعي مي كنم انگليسيم رو تقويت كنم بعد برم سراغ بقيه زبون ها
يه جورايي دلم براش مي سوزه
با اينكه حقشه كسي براش تره هم خورد نكنه
ولي خوب كسي كه با داشتن مدارك تحصيلي بالا و كلي افه به اونا و اوضاع مالي و خانوادگي
از نوشتن و فهم دو جمله ساده انگليسي عاجز باشه تازه ادعا كنه به يه زبون
ديگه هم تسلط داره بعدش معلوم شه اوضاع اونم مثل زبان انگليسي شه و مورد تمسخر
بقيه قرار بگيره خوب قابل دلسوزيه ديگه
راستي من يه جورايي آشنا شدن با وبلاگ رو مديون همين آقايي هستم كه ذكر خيرشون شد
!

1 comment:

فرهاد said...

سلام مهرناز خانوم...احوال شما؟یه مدتی زور زدم تا این نو پرابلم ای رو که نوشتی بفمم چیه!...می دونی این کامنتت رو که خوندم یاد یه مطلبی افتادم که البته اولش که بگم شاید حس کنی بی ارتباطه ولی بعد ارتباطش رو برات می گم...وقتی پارسال ایتالیا قهرمان جام جهانی شد همه گفتن این کشور هر وقت فوتبالش دچار بحران شده قهرمان شده...یعنی از شرایط بدش برداشت مثبت به نفع خودش کرده...حالا من اینو به کل ابعاد زندگی تعمیم می دم...من فکر می کنم ما اگه بخوایم می تونیم حتی از کسانی که به قول معروف آب از دستشون نمی چکه در جهت منافع خودمون بهره برداری کنیم...و خب این نشونه موفق بودن در کارها و امور زندگی است